وقتی میری خیلی جدی هستی ، اونقدر جدی که حتی با یه افتابه آب هم پایین نمیری ، یه لباس شیک پوشیدی و یه کیف هم زیر چلته ( همون بغل خودمون ) و خلاصه خیلی با کلاسی .
مدام با خودت میگی چه شانسی آوردم ، خدا جواب تلاش هام رو داد ، مدام دلت شور میزنه که چطوری باید برخورد کنی ، ادم های جدیدی که می بینی چجوری هستند ، ایا اصلا میشه اونا رو آدم به حساب آورد ؟ بلاخره میرسی جلوی ساختمانی که توی آدرس مشخص شده …. .
باورت نمیشه ؟ ریده شد به حالت ؟ میخوایی برگردی ؟ نمیخوایی باور کنی ؟
اره باورش سخته ، تو توی یه دانشگاه غیر انتفاعی قبول شدی و همین خونه ای که میبینی ساختمان اون دانشگاه هست و تا چند ساعت دیگه باید کلی پول خرج کنی و توی همین شبه دانشگاه ثبت نام کنی و مثلا درس بخونی ، البته من میدونم که در اینده کارت میشه ولگردی و کشیدن سیگار و لاس زدن با دختر ها و….
دو سال دیگه فازغ تحصیل میشی و با خودت میگی یعنی این من بودم ؟ با جدیت تمام رفتم دانشگاه تا درس بخونم ، بیشتر از ۴ میلیون تومان پول دادم و کلی حرف مفت از خونوادم شنیدم ، تا با یه معدل تخمی قبول بشم ؟
یه ضرب المثل قدیمی هست که میگه ” چرا گه میخوری از بهر مردن ؟ مگر انان که گه خوردن نمردن ؟ ”
اگه میخوایی کنکور بدی و بری درس بخونی بهتر از همین الان راهت رو مشخص کنی ، درس خوندن یا درس نخوندن ، مساله این است … مسائل اشتغال و فارغ التحصیلی و… همش چرته .
یاداشت های ۱nafar یک روز …. بهاری
